ثانیه ها...

"دست به سر میکنم ثانیه ها را،

 

      دلم یک اتفاق  ناخوانده می خواهد!"

/ 2 نظر / 3 بازدید
دوست جون

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر باهمه تلخی و شیرینی خود میگذرد عشق ها می میرند رنگ ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست نخورده باقی می مانند...

مینیمالی

دراین زمانه برای روییدن ، دیگر آب و خاک و روشنی کافی نیست باید کسی باشد که هر روز در گوشمان زمزمه کند: نا امید نشو نا امید نشو نا امید نشو اتفاق ناخوانده هم می افته ، فقط امیدمیخواد!