تو با شرمندگی زیاد و کلی عذر خواهی گفتی: دوستت دارم

و آرزو میکردی ای کاش مجرد بودی.

 

من در تب تو میسوختم و هرگز به زبون نیووردم که چی

تو دلم میگذره و گفتم: فراموش کن ، باید فراموش کنی. و

کلی نصیحت کردم که چطور رابطه داغونتو با همسرت

درست کنی.

 

من رنج میکشم. تو رنج میکشی.

 

من هر شب گریه میکنم. نمی دونم تو چه میکنی.

تو میگی عزیز دلمی. اما قرار بود فراموش کنی نه که این

رو بگی.

من نمیدونم چه باید بکنم. نمیدونم چطور با تو رفتار کنم. نه

دلم میاید با تو  بد باشم نه میتوانم خوب باشم که مبادا بیشتر

از این هواییت کنم.

 

منگم. نمیدونم چه کنم.

 

خدایا خودت این احساسات رو تو دل اون و من از بین

ببر.

خدایا خودت رابطشو با همسرش خوب کن.

خدایا حداقل اگه رنج من رو از بین نمیبری، رنج اون رو

تموم کن.

 

نه با کینه، نه به بدی. یه جور خوب. نمیدونم چجوری ولی

یه جور خوب.

 

خدایا...

 

                               "الی"