توی عید رفتیم خونه یکی از بستگان. یه بچه شیرخواره 5-6 ماهه دارن. تا منو دید خودشو انداخت تو بغلم. من که دستم پر بود یه دستی کمرشو گرفتم و خم شدم وسایلو گذاشتم زمین تا درست بغلش کنم. از این کارش خیلی تعجب کردم خیلی هم خوشم اومده بود . دفعه اولی بود که میدیدمش. به مامانش با تعجب  گفتم چی شد که اومد بغلم. خندید گفت چون لباس بیرون تنته، دوست داره بره بیرون.

خلاصه تو اون مهمونی همش از بغل دیگران میغاپیدمش و باش بازی میکرم. اون موقع بود که برای اولین بار تو عمرم یه حسی بم دست داد، یه چیزی قلقلکم داد، برای اولین بار دلم خواست خودم بچه داشته باشم!

از این حس خودم خیلی تعجب کرده بودم. من همیشه بچه هارو دوست داشتم. با همه بچه های فامیل رفیقم . با هم بازی میکنیم .براشون چیز میخرم. تو سرو مغز هم میزنیم . حتی صدای بزرگترارم در میاریم.خلاصه خیلی بچه هارو دوست دارم . اما همیشه از اینکه خودم بچه داشته باشم وحشت میکردم. اول چون باید برا یه بچه 24 وقت بزاری ؛و من عاشق کارمم و این یه معضل بود. دوم اینکه تربیت بچه همیشه برام یه غول بوده. اینکه یه آدم بار بیاری نه اینکه بگی خودش بزرگ میشه. برا همین همیشه میگفتم بچه خوبه اما ماله مردمش!

اما تو اون لحظه به هیچ کدوم از اینا فکر نمیکردم. تنها چیزی که مهم بود اون موجود نرمه کوچولوی توی بغلم بود که داشت احساساته نهفته مادرانمو قلقلک میداد.

منم دلم بچه میخواد!!!

 

                                          "الی"